آرشیدای نازمآرشیدای نازم، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

عشق مامان و بابا آرشیدام

بدون عنوان

آرشیدای عزیزم ایشاله همیشه سالم و سلامت باشی مامانی خیلی دوست دارم عزیز دلم از وقتی اومدی دیگه احساس غریبی و تنهایی نمیکنم کم تر دلتنگ مامان اینا میشم . همه وقتم رو با تو میگذرونم و از این بابت خیلی خوشحالم فرشته کوچولوی من. ...
22 آبان 1391

آرشیدا خانم تو روروک

خاطره زایمانم به نام اوی که هر چه داریم از اوست شب ۲۰ اردیبهشت ماه بعد از خوردن شام سبک و حرف زدن با مامان و شوهرم و فیلم نگاه کردن ساعت ۲۳.۳۰ رفتم که بخوابم من و مامان رو تخت با هم خوابیدیم و شوهرم تو اتاق آرشیدا. من از استرس حتی یه ساعت هم نخوابیدم. و ساعت ۶ صبح روز ۲۱ اردیبهشت آماده شدیم برای رفتن به بیمارستان .اول رفتیم خونه مادر شوهرم تا اونم بیاد. خلاصه ساعت ۷ صبح رسیدیم به بیمارستان. من و شوهرم رفتیم سمت بذیرش بیمارستان و بعد از دادن مدارک گفتن به همراه مادرش بره طبقه اول بیمارستان یهنی زایشگاه.با شوهرم و مادر شوهرم با بغض خداحافظی کردم و به شوهرم گفتم که اگه دیر ازم خبر شد بدون دکترم نیومده و بهش زنگ بزن زود بیاد. من و مام...
22 آبان 1391

بدون عنوان

آرشیدای نازم تو ماه دهم هستی و قشنگ از همه جا میگیری و بلند میشی آخه سر پا وایسادن رو خیلی دوست داری جدیدا هم از دست من و بابا میگیری و بلند میشی و ذوق زده دستاتو ول میکنی و برای چند لحظه خودت سر پا هستی و اون لحظه خیلی خوشحال و ذوق زده میشی عزیز دلم. وقتی بابایی آیفون رو میزنه تو با خوشحالی و سر و صدا به تصویر آیفون نگاه میکنی و بعد میری پشت در میشینی و منتظر بابایی میمونی تا بیاد وقتی بابایی در و باز میکنه جیغ میکشی و خیلی خوشحال میشی از اومدن بابایی. آرشیدای عزیزم من و بابایی عاشقتیم خیلی دوست داریم عزیز دلم. ...
22 آبان 1391